و پسرک هیچوقت تعمیر رادیو و تلویزیون یاد نگرفت در دورۀ طرح کاد که دلش همیشه پیش یک باغستان بزرگ بود و برگهای فرو افتاده اش که رویش را پوشانده بود و خواب را زیر طعم آرامشان تا ابد تا بن جان فرو می برد و تنها صدایی که می آمد، گاه گاهی صدای پدر بود که ناله می کرد رادیوهای اوراق شده اش در طرح کاد را!
و دخترک هرگز بافتن نیاموخت در کلاسهای حرفه و فن و خواهرش بود که ژاکت ها را می بافت همیشه با آستین های ناتمام و او مدام دستهایش را می بخشید به آدمها تا تنها نباشند اینهمه و قیدی نبود اصلا و بندی هرگز...
برای پول دادن هیچ قانونی نداشت. به ساززن که می رسید، چشمش را می بست و دست می کرد توی جیبش و هر چه درمی آمد می داد برای ناز شست استاد سازنواز. به گدا هم همینطور؛ چه کورَش، چه شَلش، چه افقیش، چه عمودیش. معتاد هم ایضا؛ با بچه، با نسخهٔ دکتر، در راه مانده و لنگ کرایه ماشین. اما قانون نداشته اش بهم ریخت روزی که ایستاده بود در ایستگاه با دوستانش به انتظار قطار. روزی که یکی از همان پیلهها آمد و پول خواست و او طبق معمول دست کرد و سکه ای انداخت توی کاسه اش و دوستش اعتراض کرد که چرا پول مواد می دهی؟ پول مردن با خفت یعنی! و این شد یک سوال مزمن چند ساله موقع پول دادن که آیا باید به این فرد با این شکل و شمایل دست در جیب شد؟ شد دردی که مثل خوره افتاد توی مغزش وقت برخورد با گدا و هنوز که هنوز است این سوال دارد روحش را می خورد در انزوا و مانده است مردّد که چه کند بچه های آدامس فروش و فال فروش و واکسی و ترازو دار را؟ می داند گریه هایشان راست نیست. می داند گردن کلفت لندهوری را پروار می کند با دست در جیب کردنش. می داند که کاسبند. می داند که نباید فکر کند که شاید نان آور یک خانه است. می داند یک ماه بی مشتری ماندن آن طفل معصوم یعنی آزادی. اما نمی تواند باور کند که آن دستهای سرخ سرما زده نمایش است. نمی تواند باور کند که آن دخترک کثیف و کوچک غرور را نمی فهمد وقتی گدایی می کند. نمی تواند باور کند دل پسرک فال فروش به داشتن خرس عروسکی نمی تپد. نمی تواند باور کند حق بچگی کردنشان از من و تو و بچه هایمان کمتر است. نمی تواند باور کند... همهٔ این ها را می داند و حیف که هیچ چیز به عقلش نمی رسد در این سرمای بی مرام.
پی نوشت: این را هم بخوانید.
خدا لعنت کند کسی را که دوربین ما را دزدید و نگذاشت عکس بگیریم از بن. حالا رفته ایم و عکسهایی از بن را از فلیکر برداشته ایم. البته ایمیل زدیم به عکّاس که اجازه بگیریم اما موفق نشدیم. ان شاالله حلال کنند! توضیحات عکسها بر اساس نظرات بینندگان فلیکر و در همان سبک "تو ای علی کجایی؟" می باشد.
کاش باران بیاید

و باران می آید و آب جاری می شود و می نشینی وسط جو و عکس می گیری و گذر عمر را می بینی

و یا می روی بالای کوه، یوگا کار می کنی و حس تایتانیکی به تو دست می دهد تا هنر ضد نور را در عکّاسی به اوج برسانی

و فکر می کنی و تنها فکر می کنی به قدرت گل که چگونه دل سنگ را شکافته است

و بعد می روی و به طبیعت زیاد نزدیک می شوی و رنگها فوران می کنند در چشمانت

و هر روز از کنارش رد می شوی و هیچ توجه نمی کنی به زیباییش و اسمش را حتی یادت نمی آید

و نویسنده می نویسد که همه چیز می تواند زیبا باشد حتی اگر عادت شود. کافی است از زاویهٔ دیگر عکّاسی شود!
پی نوشت: جملهٔ آخر در راستای افزایش امید ویرایش شد!
۱- سنگ آسیابی بوده است قدیمها برای تولید روغن و کل دم و دستگاه را میگفته اند کارخانه! اما حالا دیگر آثاری از آن کارخانه نیست. خانهٔ پدری ما روبروی این کارخانه واقع است!
۲- برادرم رفته بود دم در خانهٔ حلاّج یا همان پنبه زن و لحاف دوز. زنش گفته بود که برو و استاد را توی کارخانه پیدا کن. مرادش کارگاه بود!
۳- در بن کارخانه ای هست به نام گاز کربنیک. این یکی واقعا کارخانه است و کارگاه نیست!
تار و پود تمام کودکی ات تنیده می شود با خانه هایی که حجله می بستند جلویشان... آژیر قرمز... صدای پدافند... مارش نظامی... لندکروزهای خاکی رنگ با شیشه های گلی... کوچه های سبز... مدرسه... مراسم صبحگاه... شعار هفته... دعا و نیایش... دفتر مشقهای تعاونی"تعلیم و تعلم عبادت است"... کتابهای جلد کاهی... مداد مشکی سوسماری... تلویزیون های رنگی با قابهای چوبی... چرخ و فلک... آلاسکا... کوچه هایی که دیوارهای همه شان عکس لاله داشت... کیفهای چرمی قهوه ای با دو جیب جلویش و دو جای باریک برای مدادها... تلویزیون دو کاناله... شد جمهوری اسلامی به پا... اوشین...پاییز صحرا... دیدنی ها... گیتی خامنه ای... پسر شجاع... رامکال... هاچ زنبور عسل... مهاجران... خانوادۀ دکتر ارنست... حنا دختری در مزرعه... مدرسه ی موشها:کپل، عینکی، سرمایی... پت پستچی... گوریل انگوری و لیست بلند بالایی از برنامه ها. از زمان های دور دست معصومیّت که جایی نمی گذارد برای حرف زدن بجز یادآوری رد پای کودکی.
من دعا نویسی بلد نبوده ام هیچوقت، گره از هیچ بختی هم باز نکرده ام که "بختت را بسته اند لابد و گرنه کی فکرش را می کرد"، تخم مرغ هم نشکسته ام که فلانی چشممان کرد حتما، سفره ی حضرت فلانی هم گمان نکنم جواب بدهد، وقتی بچه های کمی آن طرف تر هر شب شکم گرسنه سر می کشند و ملت آدمیّت قی می کنند توی صورتمان. من دعا نمی نویسم، فقط می نویسم باید برویم بنشینم رو به شمال با همین سر انگشتان زخمی برایش قلم بزنیم نامه هایمان را. باید برویم بنشینم رو به شمال. باد هم بیاید کاش!
من از دست خیلی از ترانههایت خسته ام، آقای محسن نامجو! شاید برای این که امّلام. به ضم الف و میم. شاید چون صدای همهی سازهایت به گوشم ناآشناست. بیچاره آوازها! بیچارهتر آوازخوانها! من دلم از دست ساختارٍ شکسته که نه، از دست آنهایی که به تو لقب ساختارشکن می دهند، بیشتر آزرده است.
حالا شما همینها را که میخوانی، هی بلند بلند بخوان آقای محسن نامجو! یک دهن آواز تو با موی خاکستری برابر است با به نفس نفس افتادن من با موی خاکستری تر! و لابد من یک راه حل بیشتر ندارم که گوششان ندهم! این هم راهی است دیگر!
برادر کوچکم شاید سوم دبستان بود که اولین شعرش را گفت. ما هنوز هم وقتی دور هم جمع میشویم آن را میخوانیم دسته جمعی و به یاد آن روز ها می خندیم. او شعرهای ترکی هم میگفت. البته حالا عاقله مردی شده است برای خودش و لابد شعر هم نمیگوید دیگر! این شعر کوتاه او که الهام گرفته از یک تصنیف قدیمی در دستگاه شور(نوا) میباشد در هیچ قالب شعری نمیگنجد(!):
"رفتم در میخانه، گفتم حبیبم شانه بیار شانه. گفت من که شانه ندارم. زدم و گفتم شانه بیار...گفت سر من کچل است...گفتم سر تو چه وقت کچل بود؟ گفت همین حالا...گفتم چطوری؟ گفت با آبلیمو!!!"
قلیان نبود، بوی بهمن بود و آزادی و بعضی وقتها وینستون قرمز! و در گوشه هایی ضبط صوت بود با نوار کاست و بعدها ویدئوی تی سون سونی. اگر صدایی بلند می شد صدای موبایل نبود. کسی برای کسی اس ام اس نمی فرستاد. یک شب هایی کسی داد می زد خاموش کن و شب های بعدتر کسی لرزان می گفت کمیته آمد! نه کسی با آی فون از کسی عکس می گرفت نه کسی با نوکیا شنود می کرد! نقل زندگی جور دیگری بود. میبینید، بعض آدمها، مال بعضی جاها، بعضی کارها و بعضی چیزها نیستند!